الهی آتش عشقی برافروز بنای هستی ام را پاک می سوز
اگرچه حال می سوزم ولیکن بزن بر آتشم از لطف دامن
بنای هستی ام زیر و زبر کن شرار عاشقی را شعله ور کن
عزیزان، عاشقم، پوشیده تا کی نوای عاشقی زد یار، در نی
چه می دانم که رسوایی کدام است بگردم از چه رو این ازدحام است
همی خواهم بپرسم راز خود را که تا بینم رخ طناز خود را
چه سازم اشک و آهم گشته غماز رخ زردم نماید کشف هر راز